Archive for the ‘Uncategorized’ Category

h1

بی قراری…

دسامبر 22, 2010


من؛
شولای هجـــــــــ ران بر تن
با عطر خــــــــ ا طره ات
در کوچه های بی قراری
…لبریزم از فریاد..
.
.

h1

همین پنج روز و شش…

دسامبر 12, 2010

احساس آرامش تنها چیزی بوده که در زندگیم واقعا به دنبالش بودم ، حتی بیشتر از تمام کارهایی که به اونها معروف یا متهم هستم!!.. بیشتر از بیشتر… خیلی چیزها در زندگیم بودند و هستن که به اونها آویختم .. خودمو دوختم.. حتی زنجیر کردم، بلکه کمی به این آرامش برسم.. اما مقطعی بود .. نشد که نشد! نمی شه که نمی شه! آدمهای مختلفی در زندگیم بودند آمدند و رفتند و به این آرامش و نحوه رسیدن به اون منو رهنمون شدن شاید هم از راه به در کردند.. دین، فلسفه، ریاضت، تنهایی و … رو امتحان کردم و هر کدوم به نوعی تونستند منو آرام کنند یا بیاشوبند! قریب 30 سال از زندگیم می گذرد (با توجه به اینه 1-2 سال در مقابل 28-29 سال قابل صرفنظر کردنه) .. اعتراف می کنم که هنوز نمی دونم باید چه بکنم و چه نکنم!! همه چیز فقط دو رنگ دارد یا سیاه سیاه یا سپید سپید! بینهایت کنجکاوم که این از دید دیگران «گیر دادن» و پیچیدن بیهوده است! اما من واقعا در پس هر کلمه ساده ای دنیایی مطلب و زاویه دید می بینم و دوست دارم که بپردازم! شاید بتوانم بسازم آنچه را که دنبالش هستم! این را قبلترها باید می گفتم که چرا اسم اینجا را «خوددرگیریات» گذاشته ام! وقتی اسمم را در فیس بوک گذاشتم همه به عنوان گوشه و کنایه مرا صدا کردند و از حرفهایم  برداشت کردند! اهمیتی برای من نداشته و ندارد! آدمهای سطحی! که پاتوقی برای خالی کردن عقده های سرشارشان پیدا کرده اند! بگذریم..

 سامان؛ نمی دانم اینجا را می خوانی یا نه! اما هیچ کس به اندازه ی تو دل  به دل من نداد و با من حرف نزد! هرچند خودت فکر می کردی که من به حرفهایت گوش نمی دهم و چون پر گفتی من لبریز شدم و اهمیت نمی دادم اما حرفهایت خیلی جاها مرحمی بر آن زخمی که نمی دانم کجاست و چیست! گذاشت و می گذارد.. از تو ممنونم.. باور ندارم تو مرا حذف کرده باشی! هر بار که تو را ببینم یک دنیا با تو حرف دارم و می دانی که بعد از آن دنیا باز هم حرف دارم. و این مورد با معدود کسانی ایجاد می شود..که از آن دسته زنهاییم که «می توان تا سحر با آنها بیدار بود نه خوابید»! 

 سایه جان؛ با گذشت قریب به 5 سال از دوستیم با تو باید صادقانه بگویم که اندر خم یک کوچه ام!  آزارم می دهد اینکه هرگز ندانستی شاید زندگی کردن ما با هم علی رغم نقاط تلاقی و ترسناک برای تو می توانست خیلی به من کمک کند! و شاید به ما… اما تو دریغ کردی.. هرچند من هم بی تقصیر نیستم! اما هیچ وقت از آشنایی تو و سارا خوشحال نشدم..! امیدوارم سارا فکر نکند منظورم این است که او تو را از من گرفته ! هیچ فکر کردی آمدن  هم نشین نامانوس و . . .  تلنگری بود که دور و برت را از زاویه دید دیگری نگاه کنی!!! همانطور که تنهایی مطلق من، مکافات روزهای …..

بگذریم چون این اصلا گلایه نامه نیست! این برای ثبت در تاریخ است.. که بدانم من بعد نه سیاه و سپید -که اگر همین دو را هم با هم ترکیب کنم طیفی بینهایت بوجود می آید حتی زیباتر از سبزهای رنگارنگی که تکراری نیستند!!- که دنیا رنگی است… رنگی ِ رنگی .. 

شاید بشود دوباره شروع کرد!  تغییر کرد و به آرامش رسید..  شاید بشود..

وقت اما

سخت تنگ است!

هر بار که در آیینه می بینم مویی سپید

به خودم می گویم این را «وقت تنگ است» …

h1

در آتشم از فراقت…

دسامبر 8, 2010

چه روزهای بی بارانی…

انگار که زمین را

اشکهایم از دوریت

کفایت کرده…!!

بیا و بر شوره زار به جا مانده بخند!

h1

گذار…

دسامبر 4, 2010

.

.

از نوشته های یتیم

تا اکنون که

         دیرگاهی ست 

ذهنم دچار «نازایی» شده!

h1

به دریا بنگرم…

نوامبر 19, 2010

» چه فرقی می کند کجا باشم؟؟

من که جز تو

چیزی نمی بینم!…»

h1

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها…

نوامبر 9, 2010

:: شعر از سعدی

ای روی تو راحت دل من چشم تو چراغ منزل من
آبیست محبت تو گویی کامیخته‌اند با گل من
شادم به تو مرحبا و اهلا ای بخت سعید مقبل من
با تو همه برگ‌ها مهیاست بی تو همه هیچ حاصل من
گویی که نشسته‌ای شب و روز هر جا که تویی مقابل من
گفتم که مگر نهان بماند آنچ از غم توست بر دل من
بعد از تو هزار نوبت افسوس بر دور حیات باطل من
هر جا که حکایتی و جمعی هنگامه توست و محفل من
گر تیغ زند به دست سیمین تا خون چکد از مفاصل من
کس را به قصاص من مگیرید کز من بحلست قاتل من
h1

از رنجی که می برم!!

اکتبر 20, 2010

به خدا که در صبوری من

ارتکاب شنیع ترین قتل نفس را نمی بینی!!!

برو..

شاد باش!

h1

خون شود این دل که شکیبا ندارد . .

اکتبر 15, 2010

برای دوستی… در بستر بیماری

غصّه؛ یعنی تو که هر روزت مثل پرنده ی «کو کو» در کوهستان…

یک لحظه  روی زمین  «قرار»  نداشتی

حالا

دائم  از «یکی روبهی دید بی دست و پای» یاد کنی

و بگویی که خوب حال آن شعر را درک می کنم..

h1

چه بگویم!؟

اکتبر 10, 2010

-هر روز
لحن صدایت
مهربانتر می شود…
اما هیچ لو نمی دهد ، چقدر دوستم داری؟…
-دوست داشتنت قدر ندارد..
مثل بادکنک کاغذی می ماند
هرچه بالاتر می رود
روح من رهاتر می شود…

h1

.. و شاید عشق..

اکتبر 5, 2010

مدت کمی از آشناییمان گذشته بود..

اما انگار

قبل از این، هیچ گاه بدون تو، زندگی نکرده بودم..