Archive for ژوئن 2010

h1

دمی با من مدارا کن..

ژوئن 27, 2010

وقتی هستی..

همه ی هستی ام را

با لبم

می گذارم روی شانه هایت..

دم نوشت: خواندنش خیلی به من چسبید .. وقتی که خسته شده ای از طبیب از جور حبیب..

مرسی .. «نازنین»

h1

واج آرایی «ج»…

ژوئن 13, 2010

 

تجسم جریمه ی جسارت، جراحت های خورده بر روح است..

 

h1

من عاشق نبودنت شده ام…

ژوئن 7, 2010

برای سارا و سایه :

آخری من خواهم بود..

         که پرواز خواهم کرد..

                  انگار خداوند

                                  این بنده اش را

                                             تنها می پسندد..

آن روز شادمان خواهم بود که شما داغ نبودن مرا ندیدید…

دم نوشت: می خواستم این را قبلا بگذارم .. اما منتظر ماندم که خوب مطمئن شوم..

:: حکایت ما ، سه دوست که زنده اند، اما هر کدام دارند پرواز می کنند به سویی.. ::

با تشکر از ایمیل سوشیانس..

h1

من به هر جمعیتی نالان شدم…

ژوئن 6, 2010
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد   به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار مکاران مرو هر سو چو بی‌کاران   به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس   یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید   تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین   که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد   نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان   میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن   اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار   از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی   حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی   که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

مولانای کبیر..

h1

جبر و اختیار..

ژوئن 5, 2010

به فکرم گفتم زیاد خودت را به زحمت نیانداز..
سلولهایی که با آن کار می کنی
خاکستریند..
حتی آنجا هم اجازه نداده اند که تو
به سیاه سیاه یا سفید سفید دلت را خوش کنی..
هاله های خاکستری همه جا هست…

حتی جایی که فکر می کنی!!!

«اسپينوزا مدعى بود، كه اعتقاد انسان مبنى بر اين كه او آزاده، از يك سو حاصل شناختش از انگيزه‏هاى اراده شده خود اونه، واز سوى ديگر ناشى از ناآگاهى او از عللى هستش كه او را وادار به واكنش مى کنه.
بقول راسل هيچ چيز مسخره تر از این نيست که بپرسيم زندگی جبره يا اختيار..» «منبع «
h1

مادر

ژوئن 2, 2010

:سرنوشت!!: پیشاپیش از لوس بودن متن زیر صمیمانه پوزش می طلبم…

گُُـــل را آفرید که بدانیم .. چقدر زیباست..

       گفت: «نورم» ، چراغ را آفرید بدانیم نور چیست؟

آسمان را آفرید که بدانیم چقدر بیکران است..

        آب را آفرید که بدانیم چقدر زلال است…

آفرید ..

آفرید..

آفرید…

«مادر»

تو را آفرید تا بدانیم ؛

 » او»   چقدر  «عاشق و بی توقع»   است..

بوی دستهایت ، بوی خداست…

دوستت  دارم    

» مادر»

دم نوشت: وقتی می گویم مادر یعنی  ::مادرم::  و همه ی مادرهای دنیا