Archive for آوریل 2010

h1

جاده…

آوریل 27, 2010

مرد جاده بود.. با قیافه ای شبیه به ویگن یا شاملو ، همان صدا از ته گلو و همان موهای فرفری..

سالها قبل باخت همه چیزش را در راه.. وقتی با سرعت زیاد می راند و نتوانست کامیونش را کنترل کند..

و … همه چیز تمام شده بود.. یک تصادف وحشتناک!! وقتی اتفاق افتاد هیچ عکس العملی نتوانست نشان دهد

او مانده بود با کامیونی قراضه و یک قطع نخاعی!! چند بچه ی قد و نیم قد ..

سالها می گذرد از آن روز.. مجبورشد دار و ندارش را برای جور کردن دیه بفروشد ..

اما باز می راند ، مثل باد..با بی تفاوتی ای که   درچشمانش   موج می زند..

انگارمی خواهد ثابت کند که اشتباهش همان یکبار بود.. و روی جاده را کم کند..

ای بابا ! تو رو خدا یکی به این آقای ترک – راننده شرکت- و سایر عشق سرعتها  بگه یه کم  یواشــــتر!!

 و الا ما مرحوم می شیما!

.: اگر بار گران بودیم شاید به خاطر سرعت زیاد راننده شرکت در جاده کشته شدیم.. در همین تریبیون؟؟ مراتب حلالیت طلبی  از دوستان را ابراز و برای بازماندگان طلب صبر و مغفرت داریم…

h1

رنج…

آوریل 25, 2010

ویکتور هوگو جایی نوشته بود:

 «آنچه که رنج ما را برای سالها بیشتر می کند ، سو تفاهمی بیش نبوده است.»

h1

همه ی آنچه می خواستم بگویم…

آوریل 24, 2010

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
        پیش از آنکه پرده فرو افتد
            پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
        بر آنم که عشق بورزم
                      برآنم که باشم
 در این جهان ظلمانی
        در این روزگار سرشار از فجایع
                          در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
        کسانی که نیازمند ایشانم
                 کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام؟
        که می توانم باشم
                که می خواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
            هنگامی که می خندم
                        هنگامی که می گریم
                                هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
    بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
            بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات…

.: همه ی آنچه می خواستم و می خواهم  بگویم اما نمی توانم… از زبان مارگوت بیکل ، برای سامان؛

h1

شیخ اجل…

آوریل 20, 2010

شب فراق که داند که تا سحر چندست
مگر کسی که به زندان عشق دربندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکندست
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
.: برای پاسداشت 1 اردیبشهت سالروز بزرگداشت مصلح الدین سعدی شیرازی

h1

دعای صبحگاهی…

آوریل 18, 2010

از :  یک بنده خسته!

به:  خدای بزرگ..

با سلام

احتراماً به استحضار می رساند اینجانب حدود 29 سال است که ساعت 7 صبح – برای انجام امور دنیوی و کمی هم اخروی (که انشاالله مورد قبول آن درگاه باشد!)-  از خواب بیدار می شوم، که اگر بنای عمر را بر 60 سال  بگذاریم، حدود نصف عمرم بر این منوال گذشته است. لذا خواهشمند است طی سال جاری شرایطی اتخاذ گردد که حقیر برای انجام امور مذکور در 30 سال آینده کمی دیرتر از خواب بیدار شوم. پیشاپیش مراتب شکرگزاری خود را ابراز می دارد ! !

 

با سپاس

دم نوشت.: ایها الناس منظورم برای سرکار رفتنه!

h1

مای گاد!

آوریل 10, 2010

 

دوست دارم  «تنهایی»  را؛

مقدس است..

اینجاست که  من   و   تو

» ما »   می شویم

               خدایا…

h1

شروع: 29/11/84 ، پایان: 1/1/89

آوریل 6, 2010

برای سایه..

 از هم دور می شویم..

 از هم دور بودیم..هرچند..

دور و دور و دورتر

شاید زمانی نقطه ای بیش

 از هم برایمان باقی نماند

بس که از هم دوریم..

همدیگر را ترک می کنیم..

مثل افیون!

و می چکد

 مثل زهر، همدیگر از وجودمان…

به خوردمان داد سرنوشت

و دهانمان را پر کرد

آنچنان که

حرفی برای گفتن نداریم برای هم ..

و حرف نار  را به نور  تبدیل می کند!

:.: دم نوشت: فکر می کنید خیلی غیر عادی باشد که آدم خاتمه دهد  به دوستی یکطرفه با کسی؟!!  شرایط خیلی موثرند اما اگر کسی برای آدم ارزش داشته باشد  شرایط را می شود تعدیل کرد.. خیلی توقع زیادی است شما بگویید؟؟ از کسی که مثلا اسمش دوست است!؟ دارم از کلمه بی معنی دوست متنفر می شوم!   این پایان است سایه!

h1

مادر..

آوریل 5, 2010

اتاق  خالی ام  بی تو  چه  سرده..

هنوز نفهمیدم چه کرده ای؟

که من به فرزندان دیگرت حسادت نمی کنم!

از که آموخته ای که نگــــاهت  چنین یکسان باشد..

بر من می بندد راه عاشق دیگری شدن را

نگــــــــــــــــــــاهت…

h1

برای زن …

آوریل 3, 2010

پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است…

.:. دم نوشت : زن ،  و برای همه کسانی که تلخی را تجربه کرده اند..