Archive for مارس 2010

h1

به نام او که می ماند…

مارس 17, 2010

به یاد تو که دیگر نیستی..

 روزی که قرار است سال نو شود، دلم در هوایت بی قرارتر است.. کاش بودی و باز از رنگ شلوار آبی یخی من ایراد می گرفتی!

شاید باور نکنی! نه! هیچگاه باور نکردی، و بعد از تو هم هیچ کس من را باور نکرد..

دلخورم! دلخور از اینکه کلاه سرم گذاشتی! از اینکه رفتی! از اینکه دوستت  داشتم.

دلگیرم ؛ دلگیر از اینکه جمعتان آن طرفها جمع است و به احوال ما زنده ها و کارهایمان پوزخند می زنید..

امسال مادر بزرگ هم آمد.. مهمان عزیزی است دایی جان! هوایش را داشته باش! هر روز از غم تو مُرد سالها مُرد! تا آنکه  چند دم است که پیش شما بدون درد زندگی می کند..

دلتنگم ؛ دلتنگ دیدنت، دلتنگ بودنت، حتی دلتنگ متلکهایت که تا اعماق وجودم را می سوزاند…

دلتنگ کلاس کاذب گذاشتنت! و حتی با جیب خالی پز عالی داشتنت…

جمعه آخر سال می شود..

 اما من باز هم دلم نمی آید برایت خیرات کنم.. می دانم دیوانه اند که می گویند تو را کشته اند! 

تو هم هنوز باور نکردی حتی!.. که چقدر عزیز بودی برای من..

یکسال به آمدن پیشت نزدیکتر می شوم…

همیـــشه به یادت ، خواهر زاده شماره 6

h1

دیار…

مارس 17, 2010

 

یار که تو باشی، همه جا شهر یار است..

h1

من به غیر از تو نخواهم …

مارس 17, 2010

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی…

دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی…

مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی…

در آستانه سال نو! بهار نو! نفس نو!

من به غیر تو هـیــــــــــــچ  نخواهم..

:: شاعر : مهدی سهیلی

h1

اسلوب نگاه..

مارس 16, 2010

 

گاهی آرزو می کردم

کاش نجات می دادی من را

 در حال غرق شدن ! 

 آنگاه همیشه ی زندگی

 ادای دین به تو

بهانه با تو بودنم  می شد!

فقط پلک زدم

پلکی که از اشک سنگین شده بود

 دیدم تو ناجی ام بودی ..

من نمی دانستم..

:: اجازه بده که خودم بگم کی لایق چیه…

h1

برای تو…

مارس 14, 2010

یخ آب می‌شود در روح من،
در اندیشه‌هایم.

بهار،
حضور توست.
بودنِ توست..

 روزی که تو را شروع کردم، نمی دانستم تمرین ساختن می کنم! تمرین داشتن! تمرین و تمرین..

تمرین ساختن از هیچ.. از فکر ..  از من!!

تمرین داشتن..  داشتن چیزی فقط مال من..

گاهی دلتنگ دوستی می شوم که گه گاه با پیامی ، نمی داند و نخواهد دانست  دلِ تنهایی  چقدر  شاد می شود..

گاه چشم به راه کسی که فقط با دعوت به اینجا می آمد و می آید..

ترسم ریخت از ساختن و پرداختن ..

زندگی هستی..  خود زندگی ..  کوچک هستی،  خیلی کوچک ! مثل دلم!

اما به من آموختی! به من هدیه کردی .. من  را…

وبلاگ من..

دُم نوشت: پس از داشتن تو بود که جرأت کردم، خانه ای داشته باشم و  بگویم » این خانه ی من است»

.: شعر از  مارگوت بیکل

h1

سنولوژی!

مارس 14, 2010

سال 69:

 این کتاب یا فیلم مخصوص 25+ است!!

.

.

.

سال 89:

کتاب یا فیلم  با مضمون مشابه  و  شاید  شنیعتر! مخصوص 16+ است…

چی شد که اینطوری شد؟

شما  20 سال دیگه رو حدس بزنید!

h1

محبوب (1)

مارس 13, 2010

 

                 تو؛

 پیش پا افتاده ترین در زندگی ام بودی!

 

دم نوشت: همیشه از یافتن پیش پا افتاده ها هیجان زده ترینم، چیزی که مطمئنم مال من نیست…

h1

نارسیستیسم…

مارس 10, 2010

 

» من گوشت شدم تا کلمه خدا شود «

.: آنجلا فولینگو

دم نوشت: نارسیست به معنای خودشیفتگی است..

h1

بی همگان به سر شود..

مارس 9, 2010

ساربانا اشتران بین سر بسر قطار مست
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری
ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخهای آن درختان می نهانی می خورند
روزکی دو صبر می کن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باد را افزون بده تا بر گشاید این گره
باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آنجا یا فساد بادها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

رویهای زرد بین و باده ی گلگون بده
زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

باده ای داری خدایا بس سبک خوار و لطیف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی بدورت هیچ کس هشیار نیست
کافر و مومن خراب و زاهد و خمّار مست

:: شور انگیزترین،  از مولانا..

h1

دنیا…

مارس 8, 2010

تویی

که  هر روز

بازی ای تازه آغاز می کنی

و می فهمانی

که بر مدار من نمی چرخی …

و منم که هر روز

سرکشانه عصیان می کنم

  و فریادم به جایی نمی رسد..

که من «ضعیف تر»  از آنم که می پنداری..

              تیر خلاص را بزن.