Archive for فوریه 2010

h1

بحث…

فوریه 28, 2010

هم دلی از هم زبانی خوش تر است.

بی زبانی بهتر است…

h1

ارتباط..

فوریه 27, 2010

بی شک، سر منشاء روحمان یکی بوده

و اِلاّ

من اسطرلاب ندارم؛

 و فقط یک ستاره را می شناسم…

h1

واو!!

فوریه 27, 2010

چه حالی بهت دست میده وقتی سرت از درد داره می ترکه و شاگردات حسابی رو اعصابت رژه رفتند، گوشی همکارت دائم زنگ می خوره و آهنگش آهنگ رابین هوده!! فکر کن! کارتون رابینهود بود؟ اون!! آهنگش، زنگ گوشی استاد محترم !!

یا  داری به سمت صندلی های مخصوص خانومها تو مترو می ری و غرق افکار خودتی و یهو یه آقای محترم باکلاس-ظاهراً باکلاس-  که مع الغر و الغمزه خرامان خرامان راه میره و در همین حین داره به دوستش می گه : صدا بوق اشغال میاد، نوشته یوزر بُزی!-user bUsY- منم فکر کردم داره شوخی می کنه! که دوستش گفت بیزی!

خدایا آدم چیو در مورد این عناصر ذکور باور کنه!؟

h1

گرفتار..

فوریه 24, 2010

 

بزرگترین قیدم در زندگی همان «حیات » است…

h1

بهشت . . .

فوریه 20, 2010

خدایا  اندازه ی سجاده-م، که وقتی به سجده می رم دور و برم نور می بینم، همون قدر کافیه . .

h1

از صحف ابراهیم…

فوریه 17, 2010

ای پادشاهی که دوران آزمایش خود را می گذرانی، من تو را برای جمع کردن دنیا و انباشتن دارایی نفرستادم؛ بلکه تو را فرستادم که نگذاری مظلومان به درگاه من بنالند و شکوِه آرند، که من خواسته مظلوم را، اگرچه کافر باشد، رد نکنم.

دم نوشت: حداقل از صحف ابراهیم (ع) پند بگیریم!

h1

محاکمه. . .

فوریه 16, 2010

نمی دونم از چی اما خیلی عصبی بودم، به تو مسیج دادم وقتی گفتی خیلی نگرانتم یه کم به فکر خودت باش بغضم ترکید و شروع کردم به اشک ریختن! لامصّب داشت خفه-م می کرد.

به اخیر فکر کردم به گلایه ام از خدا، از اینکه باز منو دست انداخت و حتماً ایستاد و خندید شاید هم نشست و خندید. به تو که سرشار بودی از خیانت و ریا، دیروز دلم خواست شایدم دعا کردم شکست بخوری واقعا باز هم شکست بخوری!! و تو شاید به قول خودت چون تعهدی نداشتی ، آره شاید به این گناه! <پوزه خنده>.  شاید می شد حداقل فکر کنی من یکی از اون پروژه هات هستم که باید خوب  تمومش می کردی. کاش! اینطور فکر می کردی. کاش. خودم به تموم نکردن عادت کردم!! عادت از عشق آسونتره!! آره،  امید.پ.! از تو هم یاد کردم. . دیشب. تو هجوم اون همه فکر. . نه، من جنگجوی خوبی نیستم! همیشه تلفات بالاست.

به خودم که معلوم نیست کیم؟ چیم؟ کجام؟ می خوام چیکار کنم؟ به تو که «قراره یه قرار بذارم نبینمت :)»

به اینکه تا بحال نمی دونستم که تحمل هیچ چیزی رو ندارم، حتی چیزی به سادگی تنهایی! مردن هم آرزوی خوبی نیست، بعد از من مامان خیلی غصه خواهد خورد .  «هی دونیا هی»  .  بابا الهیی که قربونت برم! قربون تو و مامان! که وقتی خیلی به من نیاز دارید من نیستم! نیستم! به همین راحتی!

عمرمو دارم هدر می دم!؟ بدون شما دور از شما، خدا می دونه همین الان که هستید و ایشالا درد و بلاتون بخوره تو سر من ، از اینکه وجودتون رو درک نمی کنم به خودم هزار بار لعنت می فرستم. خدایا ؛ لعنت لعنت لعنت به این مملکت، لعنت به هرچی آدم ستمگر و دروغگوه !! چرا من باید دور باشم از نور چشمام!؟

نه نگو که نگرانم!یه کم به خودت استراحت بده! نگو که چی تورو مجبور کرده! حتماً یه اجباری هست! حتما هست!!

خیلی وقته که از تو خبر ندارم  ستاره ی کوچولوی من!که وقتی به حرفهای بچگانه ام می خندیدی از این فاصله دور متوجه نبودم که سیبیلاته که تکون می خوره یا موهات؟!

شاید همه این افسردگیها از خوردن توه!! Result of a sin!! قرص لعنتی!

بازهم یه مقصر پیدا شد! بازهم من تبرعه شدم! باید خوابید، شاید فردا روز قشنگتری باشه! شاید . .

دم نوشت: تو-ها متفاوتند! یکی نیستند!

خدایا تقصیر خودمه! چجوری دیگه می خوای  اعتراف کنم؟ شاید به قول تو «شرایط رو برای خودت سخت تصور نکن!»

h1

ای دل دیگه بال و پر نداری . . .

فوریه 14, 2010

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند . . .

به جوان ترها که نگاه می کنم، به خودم می گم :» من اصلا تو این سن بودم؟؟ پس چی شد ؟

چیکار کردم که حالا یادم نمیاد؟؟ کجا رفت؟»

کجا رفت؟

چیکارش کردم؟؟؟

دم نوشت: می دونم با شعر اصلا ربط نداره  ..

 

h1

شاید هرگز زاده نشوی . . .

فوریه 10, 2010

«شب که می آید چراغی هست؟»

«برای من تو در آنجا چه ها داری؟»

«ای برایم نه به رایم ساخته منزل، نیز می دانستم این را کاش…

که به سوی تو چها می بایدم آورد . . .»

 

می دونی به وجود اومدن تو برای من همراه درد و رنج بود؟ و لذت!! لذت از خورشید بودن

و بخشیدن و دادن و بازهم دادن؟!

هرچند خودم هم ناراضیم از اینجا بودن! اما نمی دونم چرا دوست دارم باشی! شاید تنها کسی هستی

که مونده، و فکر می کنم به حرفهام گوش خواهد کرد.. نکنه تو هم مثل بقیه؟ نه، نه، باور نخواهم

کرد! تو لقبت پاره ی از وجود من خواهد بود! پس؟ از من خبر داری..بگو داری

تو که تو دلم بودی، حتماً از دلم خبر داری ..

قبل از تو همدمم ستاره ای کوچک بود در دل تاریکی . .

دم نوشت: شاید هرگز زاده نشوی…

«شعرها از اخوان»

h1

اذن پدر!؟

فوریه 9, 2010

وقتی که تصمیم گرفتم، می دونستم آخرش پشیمون می شم! اما…

حس دوست داشتنش و راضی نگه داشتنش  -Power of  lOve-  از یک طرف و کنجکاوی

بی حد و حصر از طرف دیگه باعث شد قبول کنم!!

 فقط برای یک بار… به خودم گفتم همین یک بار و آخرین بار!

 قشنگ بود،تنها توصیفیه که میتونم بیان کنم؛

 حس کردنش! بو کردنش! بوسیدنش و مزه مزه کردنش!! همین!! باور کن همین!

دیگه برام مهم نیست، نه اذن پدر، نه کس دیگه، نه حس، نه بو، نه مزه! نه اینکه فکر کنید عقده ایم!..

دم نوشت:برای رباب؛ اذن پدر می خواست؟! شاید هم؛ من خوش شانس بودم که الان می گم همین. . .