کفشهایم
«دل»تنگیم را بیشتر می کند..
از وقتی
گامهایمان
هم»ضربان» شد…

آقای من…
فوریه 15, 2011 همین که هوایت را تنفس کردم،
امیدوارم کرده که تو به من نظر کردی…
چادر نمازم هنوز بوی فرشته هایت را می دهد…
**********
از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر…

آدم .. غصّه .. برف..
ژانویه 17, 2011
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه….
ژانویه 15, 2011تقدیم به صابر…
.
.
از دریچه ی دلت که خودم را دیدم
چه حسرتناک شدم…
به من امانت می دهی
آن نگاه قشنگت را…!؟

سخت نگیر! زندگی صد سال اولش سخته…
ژانویه 13, 2011مثل یک رویای خوش پا گرفتی توی شبام…
یکسال گذشت..
به همین راحتی … با بینهایت چشم به هم زدن !! یادم نیست دقیقا چندتا..
می خواستم آمار بدم،از آمار بازدید ها در روز، در ماه، در سال .. رنکینگ کنم بیشترین بازدید کننده ها ، بازدیدها… اما یاد موزه لوور پاریس که افتادم بیخیال شدم… با اون همه بازدید کننده !
این روزها بغض دارم ، از بیماری یک دوست.. دوستی با آروزهای بزرگ ، کارنامه ای درخشان از یک انسان که تلاش کرده، آموخته، ساخته اما… ناکامی های بزرگ از دست دادنهای بزرگ اونو از پا درآورد… به همین راحتی نوشتن این جملات توسط من..
این روزها پای دنیا روی گردن همه به نحوی سنگینی می کنه…
یک سال گذشته برای من مثل همه پر بود از حوادث، اتفاقات ریز و درشت و تاریک و روشن، تلخ و شیرین… هرچند وقت یکبار به سرم می زد که دیگه ننویسم .. دیگه تمرین نکنم .. اما این وبلاگ برام شده مثل یه آدم.. مثل لپ تاپم که رفیق بی ریامه.. مثل مداد اتودم که بدونش خطم عوض می شه…!! روح سنگینم روزها و سالها رو گذرونده و رسیده به مختصات (الان،حالا،اینجا، قلبم). منم و کارتزینی به وسعت یک دنیا… حرکتهای خطی و سهمی و هایپربولیک و …. روحی هر روز سنگین تر می شه و تنهایی که هر روز به عمقش افزوده می شه..
چون می گذرد غمی نیست…دروغ های دنیا رو باور می کنیم و ادامه می دیم.. این روزها سخت محتاج دلخوش های کوچک ام … مثل همین فضای وردپرس..
دم نوشت: با تشکر فراوان از یاران همیشه همراه: بی بی گل… امید..نیما.. یک مایخولیایی.. صایه… محمد مهدوی کیا..

خیره..!!
ژانویه 7, 2011خیره می مانم سایه؛
به تفاوتی که میان من و توست
که یافتمش
در میان شادی با هم بودنمان…
» تو اول به خودت فکر می کنی..
و من
اول به خودم فکر نمی کنم …»
:: دم نوشت: رندان مست(استاد شجریان)

چرا…!
ژانویه 3, 2011دوستت دارم؛
تو مرا
به آرزویی نرسیده می مانی
به اندوهی بی پایان
به حسرتی غمناک
به تبی در فراق..
از همان جنسی که
مرا
به معبودم نزدیکتر می کند…
به آنکه گمش کردم
آنگاه که
نیست شدم… در این هستی ِ «قالوا بلی»
گفتمت..
گفتم: «دستم را رها مکن» گفتی؟ : » دستم را رها مکن؟؟»
دور شدی.. دور..
دور شدیم .. دور
…شناختمت..
صدایت از پس کوه ها..
آشناترین است…
عکس: از آثار خانم سپیده کلهر..